سایناساینا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

پستــــــــــــــه کوچــــــــــــــــولو

فصل زمستون

1392/12/6 13:51
نویسنده : مامانی
1,678 بازدید
اشتراک گذاری

  

                                                

یه اصل هست که میگه :

گاهی برو ... گاهی بمان 

گاهی بخند ... گاهی گریه كن 

گاهی قدم بزن ... گاهی سكوت كن 

گاهی اعتمادكن ... گاهی ببخش  

گاهی زندگی كن ... گاهی باوركن

 گاهی بزرگ باش ... گاهی كوچك

 گاهی چتر باش ... گاهی باران باش 

گاهی همه چیز ... گاهی هیچ چیز!

* اما همیشه و همیشه انسان باش *

حالا این شده حکایت کار من..!!!

شکلک های بامزه 679

گاهی میرم گاهی میام ،گاهی با حوصله و پی گیر و گاهی بی حوصله و درگیر...
بلــــــــــــــــــــه همه ی اینا رو گفتم تا غیبت نسبتا طولانی خودمو تا حـــــــــــــــــدودی توجیح کنم!
البته با دلتنگی و شرمندگی بسیار زیاد خجالت
بعد از همه ی این حرف ها ســــــــــــــــــــــلام 
خوبین ؟خوشین؟ تمام کامنت های خوشکل و پر محبتتون دیدم خیلی زود زود جواب میدم.. 
چقدر دلم براتون تنگ شده بود 
البته بگما این مدت من خواننده ی همه ی وبلاگ های دوستای عزیزم بودم 
منتها فقط نظر نمیزاشتم به عبارتی خامــــــــــــــــوش بودم
 ما هم خوبیم و درگیر زندگی

دخملمونم خـــــــــــــوبه فقط فکرکنم ویروسی نمونده که زمستونی نگرفته باشه!!!
اما خیــــــــــــــــــــــــــــلی بزرگ شده.. 
به قول سودابه جون آدم واقعا بعضی وقتا میترسه یه لحظه برمیگردی میبینی جوجه کوچولوت چقدر بزرگ شده 
 از آخرین پستی که گذاشتم تا الان ساینا خیلـــــــــــــــــــی بزرگ تر شد هم سایزی هم شخصیتی..
البته رشد سایزیش برا من یه معذل شده چون که دیگه نمیتونم بغلش کنم.
 والا دیگه کمر نمونده برام !!!
ببخشید دیگه یه مدت درگیرپروزه م بودم بعد هم درگیر تنبلی خودم و صد البته شیطونیای ساینا!!!
 این جدید ترین عکسی که ازش دارم از حمام اومده 
 

ساینا

 دیگه جرات نمیکنم لپ تاپ بیارم وسط ... تپ تاپ میخواد تازه باید موس هم بهش بدم

ساینا

 تازگی برا سرگرم کردنش دو تا گزینه داریم که نه نمیگه:
 1-موبایل 2- کشک

ساینا                           فقط و فقط هم از باباش الگو میگره حالا برا هرکاری هرچی هادی بگه همونه!!                             مثلا اینجا هادی دقیقا این شکلی خوابیده بود تا پا شد ساینا سریع جاش خوابید پتو هم کشید روش

ساینا 

            دلقک بازی ام که کلا کارشه... اگه کاری کنه عصبانی شم سریع ادا در میاره تا بخندم

ساینا

ساینا

 
جاتون خالی تو این مدت با خاله آرمینه و بابایی یه سفر بندر هم رفتیم دایی امینم بندر بود 
مگه ایـــــــــــــــــنقدر هوا خوب بود .کلی حال کردیم و استفاده بردیم و خوش گذشت..
البته این فقط نظر شخصی منه چرا ؟چون که باباش عکس اینو میگه !! 
آخه از شانس ما اون یه هفته که اونجا بودیم کلاساینا مریض بود
اون یه مریضی عجیب فقط اسهال و شب تا شب استفراغ!!!!
هیچ علایم دیگه ای هم نداشت خلاصه بابایی دو روز پیشمون موند و با اتوبوس برگشت 
بعد قرار شد بابامهدی و مامان طاهره با اتوبوس بیان چند روز بمونن و با ماشین بابایی برگردیم
به نظر من که کلا خوب بود اخه ساینا اصلا اذیت نمیکرد فقط معذل شب دیر خوابیدن و ظهر دیر بیدار شدن...
اخه تازگی حتی شده که شب نخوابه صبح ساعت 6 میخوابه تا 5 بعد از ظهر ..
کلا زودتر از 2 که امکان نداره بخوابه..
خلاصه عمه هانیه و عمو حمیدم اومدن جای همه خالی کلی خوش گذشت 
سایناهم عاشق دریا شده بود قبلا مدام میگفت کســــــــــــــا(یعنی کسرا) حالا هم میگه کسا هم دریا...
روزش روز نمیشه اگه یادی از این دو تا نکنه
 این اولین عکسی که رسیدیم ازش گرفتیم(آخ جون یه جای جدید)

ساینا

 

ساینا

 
 

ساینا

 بله اینجا هم هم داره فافشُ یعنی همون نافش رو به ما نشون میده
 

ساینا

 
  صبح که چشم بازکرد مامان طاهره و بابا بهدی(بابامهدی) رو دید ذوق مرگ شد و 
 تازه خوشی هاش شروع شد

ساینا

اینجا به بابایی میگم ساینا رو بیار بالا تا ازش عکس بگیرم یعنی نمیتونین تصور کنین چقدر تلاش کرد 
 تا تونست بیارتش بالا آخرم به قول خودش مهره 8 و 10 در رفت

نیشخند

ساینا

یکی از دیگر محاسن این سفر این بود که ساینا با امین خیلی جور شد خیــــــــــــــلی خیلی..
کلا الان هروقت اسم دریا بیاد میگه امین و برعکس.. از اونجایی یه کوچــــــــــولو خانوم تنبل تشریف دارن 
دایی امین باید آب بادست میاورد بالا تاخانوم دست یزنن تو آب و بخندن..
برا این کار هیچکسم جز امین قبول نداشت!
البته هنوز که هنوزِ تو خیالاتش این کار میکنه یعنی ما تو خونه از رو قالی باید آب برداریم 
ساینا دست بزنه توش 
بچه م قوه تخیلاتشم قویه !!!!
دیگه روزای آخر تنهایی با امین میرفت دریا مامان سیخی چند؟؟؟؟؟؟

ساینا

 ساحل مورد علاقشم ساحل سورو بود کلی بدو بدو میکرد و خوش میگذروند

ساینا

 یک بار هم تصمیم گرفت تا آخردریا بره ببین چه خبره که مامان طاهره و بابا مهدی جلوشو گرفتن

ساینا

 

ساینا

 اینجا هم لحظه ی خداحافظی با دریا 

ناراحت

 غم تو چشاش میشه دید

زبان

 

ساینا

 اینجا هم کلاه امین پوشیده و ژست گرفته بود و میگفت عکس!!!!!!!!!
 اخه فسقلی از الــــــــــــــــــان؟؟؟؟
   هروقت این کلاه میپوشی همین ژست میگرفت واقعا نمیدونم چی تو ذهنش بود!!!!

ساینا

 یه پارکم کنارخونمون بود که ساینا بعد از دریا حتما باید اونجاهم حاضری میزد
  خداییش خیلی پارک قشنگی بود

آهان راستی امسال بعد از 15 سال یه برف حسابی کرمان بارید اما ساینا اصلا از برف خوشش نیومد
اصلا حاضر نشد دست بزنه اینم تنها عکسی که ازش رو پشت بوم بانک بابایی گرفتیم

ساینا


واکسن یک سال نیمگی ساینا هم با کلی استرس به خیر گذشت چونوقتی رفتیم برا تزریق گفتن 
چون تپلی میشه تو دستت زد و نسبت به بقیه واکسن هات اصلا اذیت نشدی فقط یک ساعتی یه
 کم بدنت گرم شد اما چون همه بجه ها معمولا به پاشون میزنن خیلی اذیت میشن .. اینم یه نصیحت به 
دوستای وبلاگیم که ببینید اگه میشه واکسن نی نی ها رو به دستشون بزنید که بچه اصلا هیج دردی 
حس نکنه...
نمیدونم چرا فونت وبلاگ به هم ریخته مطالب اونجور که میخوام کنار هم قرار نمیگیره... 
به خوبی خودتون ببخشید فصل زمستونی نبودم همه چی از دستم در رفته..

خلاصه بازم به جمع دوستای عزیز تر از جونم برگشتم و خیلی خوشحالم ..

                                                                                           خدایا شکرت...

 
پسندها (3)

نظرات (27)

مامان ماهان
6 اسفند 92 19:42
فدات شم ساینا جونم چقد خوردنی شدی دخملمون بزرگ شده ماشالا خیلی وقت ندیده بودیمش حسابی دلتنگش بودیم خیلی تپل شده باباش حق داره مهره 8و10و18 در بره انشالا همیشه سالم و خنده به لب باشی ساینا جونم
فهیمه
9 اسفند 92 17:13
چرا کامنتای پست قبلیم نیومده؟؟
فهیمه
9 اسفند 92 17:14
سلاممممم ماشالا هزار ماشالا چه بزرگ شده شیرین خیلیم ناناز شده بازم ماشالا
فهیمه
9 اسفند 92 17:15
خودتم که مثل همیشه ناز و خوشگل
فهیمه
9 اسفند 92 17:16
خیلی دلتنگتون بودم دیگه قول تند تند آپ کنی
نازنین
16 اسفند 92 16:34
سلااااام ای جانم بلاخره اپ کردین البته با این پست پر ملاتی که گذاشتی جبران شد انشالا همیشه به گردشو خوشحالی عکسای ساینا جون هم عجیییییب خوردنی افتاده
مامان الیسا
21 اسفند 92 9:51
وای وای چه بزرگ شده ساینا جون ..... واسه خودش یه ÷ارچه خانوم شده ....
الهام مامان تیانا
21 اسفند 92 18:28
سلام شیرین جون رسیدن بخیر چه عجب که اومدی رفتی دخترمون رو بزرگ کردی و اومدی نه؟ منکه دلم خیلی خیلی تنگ شده بود براتون قربونش برم ساینا چه تپل شده اسم نوه ی خواهر منم شد ساینا .بیاد شما به هخرحال خیلی خوشحال شدم دیدمتون. تو این مدت سر میزدم اما خبری نبود که نبود. میبوسمتون
خاله ریحانه
22 اسفند 92 11:56
سلام مامانی ساینا جوووووووون خیلی وقت نیومده بودم خیلی دلم تنگ شده بود براتون عکسها مثل همیشه عالی بودن
ماماني كسرا
25 اسفند 92 10:17
شيرين جان گاهي با سالي فرق ميكنه ااااا خوشحالم خوش گذشته ماشالله چه بزرگ شده خانم شده خدا حفظش كنه پيشاپيش سال نوتون مبارك سالي سرشار از سلامتي، عشق، موفقيت و خوشبختي و دلخوشي زيااااااد واستون ارزو ميكنم لحظه سال تحويل التماس دعاااااااا
نیم وجبی
25 اسفند 92 18:57
سلام دوستم .. ما دوباره برگشتیم ،، خوشحال میشم قدم رو چشممون بذارین .. رمز پست رو براتون خصوصی گذاشتم
نازنین
26 اسفند 92 15:53
مهربوناااااا پیشاپیش عیدتون مبارررررک
مامان سونیا
27 اسفند 92 23:24
با ارزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو پیشاپیش مبارک
الهام مامان تیانا
28 اسفند 92 10:34
سلام عزیزم عیدتون پیشاپیش مبارک سال خوبی همراه با سلامتی و تندرستی رو اغاز کنید بوس واسه ساینا و شیرین جونم
فهیمه
1 فروردین 93 13:07
سال نوتون مبارک معلوم هست کجایی؟؟
پریسا مامان کیان
2 فروردین 93 21:02
سلام سلام صدتا سلااااااااااااااااام بابا چه عجبببببببببببببببببببببببببببببببببببب سال نو مبارک. صد سال به این سالها ساینای عزیز و مامان شیرین ، براتون سالی سرشار از سلامتی و شادی و خوشبختی آرزو میکنم. ماالله ه گل دخترمون. چقدر بزرگ شده؟؟؟؟؟؟ چقدر تپلِ خوشمزه ای شده. امیدوارم بیشتر ببینیمتون
سیما و سامیار
5 فروردین 93 1:02
سلام عزیزم سال نو مبارک. انشاالله که سالی پر از خوبی ها.خوشی ها وسلامتی داشته باشین ساینا رو ببوس
نیم وجبی
15 فروردین 93 17:12
ای قربونت برم چقدر روز به روز شیرین تر و بانمک تر میشی عروسک خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود.. عزیزم همین گاهی اومدناتم خوبه
خاله ریحانه
20 فروردین 93 17:46
ای بابا! مامانی ساینا جون پس شما کجایید؟ دل تنگم براتون یه خبری چیزی...
الهام مامان تیانا
25 فروردین 93 23:44
سلام خانومی باز که غیب شدید میخوای تپل ترش کنی باز بیاری دلمونو اب کنی؟ بابا کجایین انقدر ناز نکنین تو رو خدا زود بیاید دلمون تنگ شده
مامان سونیا
31 فروردین 93 17:29
ای زن،‌ای الطاف دستِ حضرتِ پروردگار ای تو بهتر از همه هستی، به صد ره آشکار خنده‌ات چون روشنایِ صبحِ هستی، پر ضیا خنده‌ات چون دامنِ عرش خدا، مهدِ صفا روزت مبارک
الهام مامان تیانا
1 اردیبهشت 93 9:45
تو همان مهربانی هستی؟ یا مهربانی همان توست؟ نمیدانم ، فقط میدانم بی شک با هم نسبت نزدیکی دارید. روزت مبارک
مهسا
6 اردیبهشت 93 23:07
اووووو دیگه نا امید شده بودم... اومدید... اما باز که نیستید....
ساینا مامان آریان نهال نیوشا
16 اردیبهشت 93 14:17
سلام عزیزم خدا برات ساینا کوچولو رو حفظ کنه
نیم وجبی
23 اردیبهشت 93 15:06
کجایی مامانی تنبل دلمون برای پسته تنگ شده بیاین دیگـــه
مامان الی
27 خرداد 93 16:40
عزیزمی ساینا کوچولوی خاله
fateme_kh
23 تیر 93 16:32
oon axe ba kolah amin aaallliiiiii booooood