فصل زمستون

یه اصل هست که میگه :
گاهی برو ... گاهی بمان
گاهی بخند ... گاهی گریه كن
گاهی قدم بزن ... گاهی سكوت كن
گاهی اعتمادكن ... گاهی ببخش
گاهی زندگی كن ... گاهی باوركن
گاهی بزرگ باش ... گاهی كوچك
گاهی چتر باش ... گاهی باران باش
گاهی همه چیز ... گاهی هیچ چیز!
* اما همیشه و همیشه انسان باش *
حالا این شده حکایت کار من..!!!
![]()
گاهی میرم گاهی میام ،گاهی با حوصله و پی گیر و گاهی بی حوصله و درگیر...
بلــــــــــــــــــــه همه ی اینا رو گفتم تا غیبت نسبتا طولانی خودمو تا حـــــــــــــــــدودی توجیح کنم!
البته با دلتنگی و شرمندگی بسیار زیاد 
بعد از همه ی این حرف ها ســــــــــــــــــــــلام
خوبین ؟خوشین؟ تمام کامنت های خوشکل و پر محبتتون دیدم خیلی زود زود جواب میدم..
چقدر دلم براتون تنگ شده بود
البته بگما این مدت من خواننده ی همه ی وبلاگ های دوستای عزیزم بودم
منتها فقط نظر نمیزاشتم به عبارتی خامــــــــــــــــوش بودم
ما هم خوبیم و درگیر زندگی

دخملمونم خـــــــــــــوبه فقط فکرکنم ویروسی نمونده که زمستونی نگرفته باشه!!!
اما خیــــــــــــــــــــــــــــلی بزرگ شده..
به قول سودابه جون آدم واقعا بعضی وقتا میترسه یه لحظه برمیگردی میبینی جوجه کوچولوت چقدر بزرگ شده
از آخرین پستی که گذاشتم تا الان ساینا خیلـــــــــــــــــــی بزرگ تر شد هم سایزی هم شخصیتی..
البته رشد سایزیش برا من یه معذل شده چون که دیگه نمیتونم بغلش کنم.
والا دیگه کمر نمونده برام !!!
ببخشید دیگه یه مدت درگیرپروزه م بودم بعد هم درگیر تنبلی خودم و صد البته شیطونیای ساینا!!!
این جدید ترین عکسی که ازش دارم از حمام اومده

دیگه جرات نمیکنم لپ تاپ بیارم وسط ... تپ تاپ میخواد تازه باید موس هم بهش بدم

تازگی برا سرگرم کردنش دو تا گزینه داریم که نه نمیگه:
1-موبایل 2- کشک
فقط و فقط هم از باباش الگو میگره حالا برا هرکاری هرچی هادی بگه همونه!! مثلا اینجا هادی دقیقا این شکلی خوابیده بود تا پا شد ساینا سریع جاش خوابید پتو هم کشید روش
دلقک بازی ام که کلا کارشه... اگه کاری کنه عصبانی شم سریع ادا در میاره تا بخندم


جاتون خالی تو این مدت با خاله آرمینه و بابایی یه سفر بندر هم رفتیم دایی امینم بندر بود
مگه ایـــــــــــــــــنقدر هوا خوب بود .کلی حال کردیم و استفاده بردیم و خوش گذشت..
البته این فقط نظر شخصی منه چرا ؟چون که باباش عکس اینو میگه !!
آخه از شانس ما اون یه هفته که اونجا بودیم کلاساینا مریض بود
اون یه مریضی عجیب فقط اسهال و شب تا شب استفراغ!!!!
هیچ علایم دیگه ای هم نداشت خلاصه بابایی دو روز پیشمون موند و با اتوبوس برگشت
بعد قرار شد بابامهدی و مامان طاهره با اتوبوس بیان چند روز بمونن و با ماشین بابایی برگردیم
به نظر من که کلا خوب بود اخه ساینا اصلا اذیت نمیکرد فقط معذل شب دیر خوابیدن و ظهر دیر بیدار شدن...
اخه تازگی حتی شده که شب نخوابه صبح ساعت 6 میخوابه تا 5 بعد از ظهر ..
کلا زودتر از 2 که امکان نداره بخوابه..
خلاصه عمه هانیه و عمو حمیدم اومدن جای همه خالی کلی خوش گذشت
سایناهم عاشق دریا شده بود قبلا مدام میگفت کســــــــــــــا(یعنی کسرا) حالا هم میگه کسا هم دریا...
روزش روز نمیشه اگه یادی از این دو تا نکنه
این اولین عکسی که رسیدیم ازش گرفتیم(آخ جون یه جای جدید)



بله اینجا هم هم داره فافشُ یعنی همون نافش رو به ما نشون میده

صبح که چشم بازکرد مامان طاهره و بابا بهدی(بابامهدی) رو دید ذوق مرگ شد و
تازه خوشی هاش شروع شد

اینجا به بابایی میگم ساینا رو بیار بالا تا ازش عکس بگیرم یعنی نمیتونین تصور کنین چقدر تلاش کرد
تا تونست بیارتش بالا آخرم به قول خودش مهره 8 و 10 در رفت


یکی از دیگر محاسن این سفر این بود که ساینا با امین خیلی جور شد خیــــــــــــــلی خیلی..
کلا الان هروقت اسم دریا بیاد میگه امین و برعکس.. از اونجایی یه کوچــــــــــولو خانوم تنبل تشریف دارن
دایی امین باید آب بادست میاورد بالا تاخانوم دست یزنن تو آب و بخندن..
برا این کار هیچکسم جز امین قبول نداشت!
البته هنوز که هنوزِ تو خیالاتش این کار میکنه یعنی ما تو خونه از رو قالی باید آب برداریم
ساینا دست بزنه توش
بچه م قوه تخیلاتشم قویه !!!!
دیگه روزای آخر تنهایی با امین میرفت دریا مامان سیخی چند؟؟؟؟؟؟

ساحل مورد علاقشم ساحل سورو بود کلی بدو بدو میکرد و خوش میگذروند

یک بار هم تصمیم گرفت تا آخردریا بره ببین چه خبره که مامان طاهره و بابا مهدی جلوشو گرفتن


اینجا هم لحظه ی خداحافظی با دریا

غم تو چشاش میشه دید


اینجا هم کلاه امین پوشیده و ژست گرفته بود و میگفت عکس!!!!!!!!!
اخه فسقلی از الــــــــــــــــــان؟؟؟؟
هروقت این کلاه میپوشی همین ژست میگرفت واقعا نمیدونم چی تو ذهنش بود!!!!

یه پارکم کنارخونمون بود که ساینا بعد از دریا حتما باید اونجاهم حاضری میزد
خداییش خیلی پارک قشنگی بود
آهان راستی امسال بعد از 15 سال یه برف حسابی کرمان بارید اما ساینا اصلا از برف خوشش نیومد
اصلا حاضر نشد دست بزنه اینم تنها عکسی که ازش رو پشت بوم بانک بابایی گرفتیم

واکسن یک سال نیمگی ساینا هم با کلی استرس به خیر گذشت چونوقتی رفتیم برا تزریق گفتن
چون تپلی میشه تو دستت زد و نسبت به بقیه واکسن هات اصلا اذیت نشدی فقط یک ساعتی یه
کم بدنت گرم شد اما چون همه بجه ها معمولا به پاشون میزنن خیلی اذیت میشن .. اینم یه نصیحت به
دوستای وبلاگیم که ببینید اگه میشه واکسن نی نی ها رو به دستشون بزنید که بچه اصلا هیج دردی
حس نکنه...
نمیدونم چرا فونت وبلاگ به هم ریخته مطالب اونجور که میخوام کنار هم قرار نمیگیره...
به خوبی خودتون ببخشید فصل زمستونی نبودم همه چی از دستم در رفته..
خلاصه بازم به جمع دوستای عزیز تر از جونم برگشتم و خیلی خوشحالم ..
خدایا شکرت...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


فصل زمستون 


