زردی

دوست دارم قبل از هرچیز از یرقان یا همون زردی بگم که چقدر مامانی غصه خورد...
روز سوم که رفتیم پیش دکتر صراف زاده گفت زردی شما دهه..٢روز بعد شد١٢و ٢روز بعد شد ١٥.. خلاصه قرار شدشمارو بزاریم تودستگاه..مامانی کلی غصه خورد عزیزم.. بیشتر به خاطر اینکه فکر میکردم مثل گذشته ١جهبه شیشه ایه که توش خیلی گرمه اما خدارو شکر ١مدل دیگه ام بود که دورش باز بود
خلاصه ١دستگاه گرفتیم آوردیم خونه.اما همین که روی چشاتو بستیم تو همش سعی میکردی چشم بندتو بکنی.الهی بمیرم چقدر سخت بور برام که با چشم بند ببینمت مخصوصا وقتی که همش تلاش میکری بکنیش.. خلاصه کلی کنارت گریه کردم و غصه خوردم.مامان بزرگی ام همش دعوا میکرد و میگفت ناشکری نکن. بچت سالمه.این چیز مهمی نیست.. خلاصه 3روز کامل از کنارت تکون نخردم حتی وقتی مهمون داشتیم.خدارو شکر روز سوم پایین اومد منم تازه فهمیدم حس مادری و مادر شدن یعنی چیییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!! الهی همیشه سلامت باشی و دیگه مریضیت رو نبینم


زردی
