پستــــــــــــــه کوچــــــــــــــــولو
تاريخ : شنبه 23 آبان 1394 | 12:49 | نویسنده : مامانی

سلام دوست جون جونیای عزیز و مهربونم که این همه به یادم بودین به ویژه الهام جونم و متین جونم و فهیمه جووون

امروز بعد از مدتها به وبلاگ دوستانم سر زدم تا نی نی های نازشونو ببینم و تجدید خاطراتی کنم که هم خوشحال شدم وهم ناراحت...

خوشحال از بزرگ شدن و شاد بودن همه بچه ها وخونواده هاشون و اما ناااارحت خیلیییییییییییی

ناراحت به خاطر از دست دادن یکی از نی نی های وبلاگی که از زمان بارداری مامانش باهاشون د رارتباط بودم..

امروز که بهشون سر زدم دیدم اخرین پستش نوشته که دخترم همبازی فرشته هاشد چه زوووود و چه سخت..

امیدوارم خدا به پدر و مادرش صبر بده.

ایشالله از این به بعد بتونم بازم مثل گذشته ها باهمه دوستام در ارتباط باشم و شما رو از حالمون بی خبر نزارم                                                                         دوستتون دارم یه دنیا



تاريخ : 11 خرداد 1393 | 2:54 | نویسنده : مامانی

 

                   totalgifs.com animais gif gif 05Pixelmagiabichos.gif

بازم سلام ..

باور کنین نهایت سعیمُ میکنم تا زود زود پست بزارم اما نمیشه که نمیــــــــــــــــــــــــــــشه..

خداروشکر خوبیم و شکرگزار!

اصلا نفهمیدم این دو ماه چطـــــــــــــــوری گذشت ..مثل برق ویـــــــــژ!!!

اول از همه با یه تاخیر برا همتون یه سال پر از سلامتی و شادی و برکت آرزو میکنم ایشالله که به از سالهای قبل باشه 

سال تحویلمونُ به یاد سالهای قبل خونه بابا مهدی جمع شدیم جای همه خالی خیلی خوش گذشت 

قبلش خونه خودمون یه سفره انداختیم اما از اونجایی که ساینا خوابش میومد و بی حوصله بود حتی یه عکس درست حسابی ام نگرفتیم 

فسقلی نیم ساعت قبل از تحویل سال خواب رفت و موقع تحویل با جیغ و سر و صدای ماها  در نهـــــــایت بد اخلاقی بیدار شد اونجا بود که به خودم گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست...!!!

اما خداروشکر الان خیلی ام بداخلاق نیست..

مابعد از 1سال و 11ماه هنوز درگیر خوابیدن ساینا هستیم این بچه درست نشد که نشد!

کاش یه جو فراست پیدا میشد درستش میکرد تحویلمون میداد..

           

عید امسال کلا پر از رفت و آمد و مهمونی بازی بود ساینا هم که خیلی خوشش نمیاد برا همین یه کوچولو اذیت میکرد اما منم همچنان خنده به لب مقاومت میکردم!!!

عمو حمید و معصومه جون و ماهان کوچــــــــــــولوی خودمم 8 فروردین اومدن پیشمون و بسی مارو خوشحال کردن وکلی بهمون خوش گشت هرچند که زود رفتن ساینا که برا اولین بار با یه نی نی کوچیک تر از خودش روبه رو میشد کلی شوکه بود و با تعجب نگاش میکرد اما خداروشکر خیلی غریبی نکرد.. ماهان کوچولو هم که ماشالله ش باشه خیلی خوش خنده و پر حرف بود

               

12 فروردین هم بالاخره عمو حامد اینا اومـــــــــــدن وااااای چه هیجانی ...دلمون براشون یه ذره شده بود..

اینقـــــــــدر خاطره و حرف هست که نمیدونم کدومش بنویسم(از مشکلات دیر به دیر آپ کردنه دیگه) فقط همین قدر بگم که خیـــــــــــــــــــــــــــــلی عالی بود فقط خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی کم بووووود

به طرز ناباورانه ای ساینا عاشق کسرا بود کلا هرچی کسرا بگه ... ماها همه تعجب کرده بودیم چجوری ساینایی که به هیچ بچه ای توجه نمیکنه برا کسرا هرکاری میکنه از هر طرف رد میشد نازش میکرد دستش میگرفت موبایل بهش میداد اصلا یه عالمی داشت..جالب اینجاس که بقیه بچه ها شبانه روز جلو چشمش هستن و کسرا رو مدتها ندیده بود اینجاس که آدم به اون جمله ی معروف خون خونُ میکشه ایمان پیدا میکنه

بخدا دوره آخر زمون که میگن همینه...  تننها قسمت بد این مدت این بود که هم کسرا هم ساینا چند روزی مریض بودن که خداروشکر زود خوب شدن.

                                                                 خدایا شکرت برای این همه دلخوشی 

 



تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | 13:51 | نویسنده : مامانی

  

                                                

یه اصل هست که میگه :

گاهی برو ... گاهی بمان 

گاهی بخند ... گاهی گریه كن 

گاهی قدم بزن ... گاهی سكوت كن 

گاهی اعتمادكن ... گاهی ببخش  

گاهی زندگی كن ... گاهی باوركن

 گاهی بزرگ باش ... گاهی كوچك

 گاهی چتر باش ... گاهی باران باش 

گاهی همه چیز ... گاهی هیچ چیز!

* اما همیشه و همیشه انسان باش *

حالا این شده حکایت کار من..!!!

شکلک های بامزه 679

گاهی میرم گاهی میام ،گاهی با حوصله و پی گیر و گاهی بی حوصله و درگیر...
بلــــــــــــــــــــه همه ی اینا رو گفتم تا غیبت نسبتا طولانی خودمو تا حـــــــــــــــــدودی توجیح کنم!
البته با دلتنگی و شرمندگی بسیار زیاد خجالت
بعد از همه ی این حرف ها ســــــــــــــــــــــلام 
خوبین ؟خوشین؟ تمام کامنت های خوشکل و پر محبتتون دیدم خیلی زود زود جواب میدم.. 
چقدر دلم براتون تنگ شده بود 
البته بگما این مدت من خواننده ی همه ی وبلاگ های دوستای عزیزم بودم 
منتها فقط نظر نمیزاشتم به عبارتی خامــــــــــــــــوش بودم
 ما هم خوبیم و درگیر زندگی

دخملمونم خـــــــــــــوبه فقط فکرکنم ویروسی نمونده که زمستونی نگرفته باشه!!!
اما خیــــــــــــــــــــــــــــلی بزرگ شده.. 
به قول سودابه جون آدم واقعا بعضی وقتا میترسه یه لحظه برمیگردی میبینی جوجه کوچولوت چقدر بزرگ شده 
 از آخرین پستی که گذاشتم تا الان ساینا خیلـــــــــــــــــــی بزرگ تر شد هم سایزی هم شخصیتی..
البته رشد سایزیش برا من یه معذل شده چون که دیگه نمیتونم بغلش کنم.
 والا دیگه کمر نمونده برام !!!
ببخشید دیگه یه مدت درگیرپروزه م بودم بعد هم درگیر تنبلی خودم و صد البته شیطونیای ساینا!!!
 این جدید ترین عکسی که ازش دارم از حمام اومده 
 

ساینا

 دیگه جرات نمیکنم لپ تاپ بیارم وسط ... تپ تاپ میخواد تازه باید موس هم بهش بدم

ساینا

 تازگی برا سرگرم کردنش دو تا گزینه داریم که نه نمیگه:
 1-موبایل 2- کشک

ساینا                           فقط و فقط هم از باباش الگو میگره حالا برا هرکاری هرچی هادی بگه همونه!!                             مثلا اینجا هادی دقیقا این شکلی خوابیده بود تا پا شد ساینا سریع جاش خوابید پتو هم کشید روش

ساینا 

            دلقک بازی ام که کلا کارشه... اگه کاری کنه عصبانی شم سریع ادا در میاره تا بخندم

ساینا

ساینا

 
جاتون خالی تو این مدت با خاله آرمینه و بابایی یه سفر بندر هم رفتیم دایی امینم بندر بود 
مگه ایـــــــــــــــــنقدر هوا خوب بود .کلی حال کردیم و استفاده بردیم و خوش گذشت..
البته این فقط نظر شخصی منه چرا ؟چون که باباش عکس اینو میگه !! 
آخه از شانس ما اون یه هفته که اونجا بودیم کلاساینا مریض بود
اون یه مریضی عجیب فقط اسهال و شب تا شب استفراغ!!!!
هیچ علایم دیگه ای هم نداشت خلاصه بابایی دو روز پیشمون موند و با اتوبوس برگشت 
بعد قرار شد بابامهدی و مامان طاهره با اتوبوس بیان چند روز بمونن و با ماشین بابایی برگردیم
به نظر من که کلا خوب بود اخه ساینا اصلا اذیت نمیکرد فقط معذل شب دیر خوابیدن و ظهر دیر بیدار شدن...
اخه تازگی حتی شده که شب نخوابه صبح ساعت 6 میخوابه تا 5 بعد از ظهر ..
کلا زودتر از 2 که امکان نداره بخوابه..
خلاصه عمه هانیه و عمو حمیدم اومدن جای همه خالی کلی خوش گذشت 
سایناهم عاشق دریا شده بود قبلا مدام میگفت کســــــــــــــا(یعنی کسرا) حالا هم میگه کسا هم دریا...
روزش روز نمیشه اگه یادی از این دو تا نکنه
 این اولین عکسی که رسیدیم ازش گرفتیم(آخ جون یه جای جدید)

ساینا

 

ساینا

 
 

ساینا

 بله اینجا هم هم داره فافشُ یعنی همون نافش رو به ما نشون میده
 

ساینا

 
  صبح که چشم بازکرد مامان طاهره و بابا بهدی(بابامهدی) رو دید ذوق مرگ شد و 
 تازه خوشی هاش شروع شد

ساینا

اینجا به بابایی میگم ساینا رو بیار بالا تا ازش عکس بگیرم یعنی نمیتونین تصور کنین چقدر تلاش کرد 
 تا تونست بیارتش بالا آخرم به قول خودش مهره 8 و 10 در رفت

نیشخند

ساینا

یکی از دیگر محاسن این سفر این بود که ساینا با امین خیلی جور شد خیــــــــــــــلی خیلی..
کلا الان هروقت اسم دریا بیاد میگه امین و برعکس.. از اونجایی یه کوچــــــــــولو خانوم تنبل تشریف دارن 
دایی امین باید آب بادست میاورد بالا تاخانوم دست یزنن تو آب و بخندن..
برا این کار هیچکسم جز امین قبول نداشت!
البته هنوز که هنوزِ تو خیالاتش این کار میکنه یعنی ما تو خونه از رو قالی باید آب برداریم 
ساینا دست بزنه توش 
بچه م قوه تخیلاتشم قویه !!!!
دیگه روزای آخر تنهایی با امین میرفت دریا مامان سیخی چند؟؟؟؟؟؟

ساینا

 ساحل مورد علاقشم ساحل سورو بود کلی بدو بدو میکرد و خوش میگذروند

ساینا

 یک بار هم تصمیم گرفت تا آخردریا بره ببین چه خبره که مامان طاهره و بابا مهدی جلوشو گرفتن

ساینا

 

ساینا

 اینجا هم لحظه ی خداحافظی با دریا 

ناراحت

 غم تو چشاش میشه دید

زبان

 

ساینا

 اینجا هم کلاه امین پوشیده و ژست گرفته بود و میگفت عکس!!!!!!!!!
 اخه فسقلی از الــــــــــــــــــان؟؟؟؟
   هروقت این کلاه میپوشی همین ژست میگرفت واقعا نمیدونم چی تو ذهنش بود!!!!

ساینا

 یه پارکم کنارخونمون بود که ساینا بعد از دریا حتما باید اونجاهم حاضری میزد
  خداییش خیلی پارک قشنگی بود

آهان راستی امسال بعد از 15 سال یه برف حسابی کرمان بارید اما ساینا اصلا از برف خوشش نیومد
اصلا حاضر نشد دست بزنه اینم تنها عکسی که ازش رو پشت بوم بانک بابایی گرفتیم

ساینا


واکسن یک سال نیمگی ساینا هم با کلی استرس به خیر گذشت چونوقتی رفتیم برا تزریق گفتن 
چون تپلی میشه تو دستت زد و نسبت به بقیه واکسن هات اصلا اذیت نشدی فقط یک ساعتی یه
 کم بدنت گرم شد اما چون همه بجه ها معمولا به پاشون میزنن خیلی اذیت میشن .. اینم یه نصیحت به 
دوستای وبلاگیم که ببینید اگه میشه واکسن نی نی ها رو به دستشون بزنید که بچه اصلا هیج دردی 
حس نکنه...
نمیدونم چرا فونت وبلاگ به هم ریخته مطالب اونجور که میخوام کنار هم قرار نمیگیره... 
به خوبی خودتون ببخشید فصل زمستونی نبودم همه چی از دستم در رفته..

خلاصه بازم به جمع دوستای عزیز تر از جونم برگشتم و خیلی خوشحالم ..

                                                                                           خدایا شکرت...

 


تاريخ : 12 آبان 1392 | 13:15 | نویسنده : مامانی

دخترمون بزرگـــــــــــــــــــــــــــــــ شده هزار ماشالله و اینو تو رفتاراش و حرفاش کاملا میشه دید و فهمید!

اینروزا خیلی بهتر و بیشتر با خودش بازی میکنه و سرگرم میشه و خیلی بهتر و بیشتر با نی نی های اطرافش ارتباط بر قرار میکنه و باهاشون بازی میکنه ..

خداروشکر تازگی اسباب بازی هاشو با بچه ها تقسیم میکنه و یا اگرم بهش ندن زیاد پیگیر نمیشه و زود بیخیال میشه و من از این موضوع بینهایت خوشحالم

دخملمون بزرگ شده خانوم شده اخه امروز دیگه 17 ماهش شده ...اووووووووه 17!!!!!

کلی حرفای جدید یاد گرفته و کلی ادا ها و قر و عشوه های جدید..

اینروزا خیــــــــــــــــــــــلی دلبری میکنه و کلی جلب توجه... و به طرز عجیب و باور نکردنی درکش بالاست و هرچی بگی متوجه میشه!!!

 علاوه بر حرفاهای گذشته کلمات جدید زیادی میگه و البته یدونه جمله کوتاه هم میگهFree Hello Kitty Smileys

الان همشونُ میگم براتون:

آتیش که به خود آتیش و هرچیزی که سوخته باشه میگه آتیش، مثلا موکت خونه بابامهدی که با قابلمه داغ سوخته !!!! البته گاهی هم میگه آشیFree Hello Kitty Smileys

آهـــــــــــــــــــو ، اینقدر قشنگ وکشدار میگه آهو  که گاهی با خودم میگم یه آهو براش بخرم Free Hello Kitty Smileys

تیـــــــــــــــل که همون فیل خودمونه علاوه وافری هم به فیل داره(نه از اون آهو نه از این فیــــــــــل)

بالا، که هر وقت بخواد بره طبقه بالای خونه بابا مهدی میگه بالا...

دیدی.. بسکه بهش هرچی نشون دادم گفتم دیدی؟؟؟؟ یاد گرفته و مثلا تا بگم ساینا توتو دیدی؟ سریع سرشو به علامت مثبت تکون میده و میگه دیـــــــــــــدی!!

دیدید هم که به ماشین میگه و بیشتر شامل دیدیدِ بابا هادی و دیدید بابا احمد میشه به دو تاش میگه دیدیدِ بابا

نــــــــــــــــــــِش:ازجمله لغات کرمانی ها که وقتی میخوان چیزیُ نشون بدن میگن نــــــِش!!این همون ایناهاش تهرانی هاستFree Hello Kitty Smileys

وقتی به میدون قرنی میرسیم(وسطش یه مجسمه است که چهار تا پرنده چهار طرفشه) سریع میگه تو تو ...نــــــــــــــــــــــــــــــِش(نشون میده)

سایناهاپو میگـــــــــه؟ هاپ هـــــــــاپ

 توتو میگـــــــــه؟ جی جــــــــــــــــی

بع بعی میگـــــــه؟ بــَ بــــــــــــَ

کلاغِ میگــــــــه؟ تار تـــــــــــــار

پیشی میگــــــــه؟ میو میــــــــو

تا گربه ببینه دستشو باز بسته میکنه میگه پیش پیش پیش .... مثلا بهش میگه بیا

 به عمه هانیه هم گاهی میگه عمه گاهی هانی و گاهی هانیا..

به بابا مهدی هم میگه بابا بِدی...

به بابایی هم گاهی میگه هادی گاهی میگه بابا گاهی هم بابا هادی..

جالب اینجاس به بابا احمد هم میگه بابا بِدی!!!!وقتی میگیم نه بابا احمد فقط میگه بابایی..

به سه تا مامان میگه مامان یا مامانی اما گاهی به من میگه ای این، یا نی نین(شیرین)...

امین و آطـــــــــــی هم که کما فی سابق...Free Hello Kitty Smileys

به خاله آرمینه هم میگه آرِی..(دوست مامانی)

اون جمله هم که میگفتم میگه اینه: بابا بِدی ایــــــــــــــــــــــــــــا(بابا مهدی بیا)

دَکــــــــــــــــــــــــــــــــــی رو همچین با قر و عشوه میگه سرشو کج میکنه و میگه دَکــــــــــــــــــی...

نِش رو هم با کلی قر و عشوه زانو هاشو خم میکنه و سرشو کج و نشون میده میگه نــــــــــِش...

میره پیش مامان زهره میگه هان هان ،سرشم بالا پایین میکنه.. این یعنی اینکه مامانی الکی گریه کن..

اینقدرم خوشش میاد که حد نداره... بچم مثل مامانش خیلی عاطفیهنیشخند

 موقع خدافظی هم به همه بوس به میده... میره جلو از دهن به همه(البته نه همه فقط مامان بزرگ بابابزرگا) بوس به میده و بلافاصله میگه بـــــــــــــــــــَه....

موقع غذا خوردم یه تیکه نون یا سیب یا هرچیزی برمیداره به همه تعارف میکنه میگه آآآآآآآآم (یعنی دهنت باز کن) بعدم میگه بــــــــــــَه..

به تمام مردا میگه عمو به خصوص عمو حمید(شوهر عمه هانیه) . به تمام زن ها هم میگه عمه...

اَفش که همون کفشِ... عاشق کفشاشِ و به هر کی برسه اولین کاری که میکنه کفاشو نشون میده و میگه اَفــــــــــش.. و منتطر میمونه که از کفشاش تعریف کنن.. بعد خودشم عشوه ای بیاد و بگه بــــَه..

چند شب پیش خونه بابا احمد سر سفره داشتیم شام میخوردیم یهو رفت طرف عمه هانیه و آروم گفت هانیــــــــــــــــــا بعد لبشو برد جلو بوسش کرد و گفت بـــــــــــــــــَه...

کلی خندیدیم آخه معمولا با هانیه و فاطی با اینکه خیلی دوسشون داره سر جنگ داره و بیشتر باهاشون دعوا میکنه اما امان از وقتی نباشن اینقدر عمه عمه و آطی آطی مکنه که کلافه میشیم

بچم احساس میکنه باهاشون هم سن سالِ...

به هر چیز زشتی هم میگه یو یووووو یعنی لولو..

اگه بگی ساینا بو میاد سریع بووو میکنه صورتشو میکشه تو هم و میگه اَکــــــــــــــــــ  یعنی آق

چی... کی... این... از این.... از اینا.... ایا(بیا)....اِده(بده) ازجمله کلماتی هستن که زیاد استفاده میکنه

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــش... یعنی بشین.. یا منو بشون.. مثلا میره کنار تختش دست میزنه روش میگه ایش ایش.. یعنی منو بشون رو تخت..

یا مثلا میشینه رو پله دست میزنه کنارش میگه ایش .. یعنی بشین کنارم..

تَچ یا تَش.. که منظورش همون تَشت خودمونه... علاقه وافری به تشت داره!

عروسکشو میزاره رو شونش دست میزنه پشتش میگه نا نا ..نانا.. یعنی لالا ، آخه داره خوابش میکنه!

عاشق شعر یه توپ دارم قل قلیِ.. معمولا همراهی هم میکنه با آواهای آهنگینش..

وقتی صدای مهستی و هایده و اینجور خواننده هاروبشنوه سریع شروع میکنه به خوندن خیلی ملایم با صدای ظریف میگه هاااااا هاااا هااااا هااا.....

باید یه بار فیلمشو بگیرم بزارم خیلی دیدنیه!

شمارش اعدادم یه چیزایی بلده... یـــــه دوووو  ســــه بعد من میگم چهار پنج شیش و باز ساینا میگه هفت...

دیروز مامانم بهش میگه ساینا پفک چسبیده به شلوارت بکنِش بزارش تو بشقاب... داشتم میگفتم اوووووه مامان جان چه چیزا از بچه میخای... آخه چجوری بفهمه تو چی میگی.. یه دفعه دیدیم نشست خیلی خوشکل پفک از شلوارش جدا کرد گذاشت تو بشقاب باز پاشد رفت...

قیافه ما تو اون لحظه دیدینــــــــــــــــــــــــی بوووووود!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه خیلی چیزا میگه خیلی کارا میکنه که دیگه باشه برا پست بعد... هدف این که بگم دخملمون بزرگ شده و چه زود میگذرن روزای کودکیش و چه حیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف....

اینم یه عکس خوشکل که میخواستیم بریم باغ شازده ازش گرفتم

ساینا

 فرشته کوچولوی دوست داشتنیم خیـــــــــــــــــــــــلی دوستت دارم totalgifs.com mini-coracoes gif gif 31.gif

 



تاريخ : 12 آبان 1392 | 12:15 | نویسنده : مامانی

                  

یک سلام پرُ پیمون به ساینا جونم و همه ی دوستای عزیزتر از جون نی نی وبلاگیم

خوبین؟خوشین؟

خداروشکر ما هم خوب خوبیم

از اونجایی که دوست ندارم بعد ها وقتی ساینا این وب رو میخونه براش خسته کننده شه برا همین زیاد روزمرگی ها رو ثبت نمیکنم...

اماامروز چندتا عکس جدید خوشکل موشکل دارم که اومدم بزارمو برم!

خیلی وقت پیشا وقتی که ساینا 10 ماهش بود ما به یه جشن عروسی دعوت شدیم (عروسی مژگان جون)

اونروز مامانی ِ خود شیفته تصمیم گرفت که با سایناو بابایی برن آتلیه عکس بندازن...

اما چون تا اون روز ساینا رو نبرده بودیم آتلیه نمیدونستیم چیکار میکنه و آیا همکاری میکنه یا نه؟؟؟!!!!

دل به دریا زدیم طبق معمول رفتیم آتلیه پانیذ...

ساینا همین که وارد شدیم محکم مامانیُ چسبید و تا میزاشتمش رو زمین کلی کریه میکرد 

به همین دلیل کلا نتونستیم عکس تکی ازش بندازیم و نتیجه کار شد سه تا عکس سه تایی...

 

ساینا

Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12

ساینا

Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12

 ساینا

Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12

روزی که رفتیم این عکسا رو تایید کنیم دقیقا 11 ماهت بود .. اونروز همش نشون میدادی و میخواستی بری تو سالن عکاسی اتلیه !!!!

ماهم دیدیم که خیلی اصرار داری تصمیم گرفتیم بازم ازت عکس بندازیم تا کم کم بیشتر با این محیط آشنا شی و نترسی ...

اون روز برعکس دفعه قبل خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوب بودی و کاملا همکاری کردی واقعا عالی بود فقط حیف که لباس مناسب همراهمون نبود تا بیشتر ازت عکس بندازیم!!

نتیجه ابن دفعه شد این3تا عکس خوشکـــــــــــــــــــل:

ساینا

Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12

ساینا

Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12Gifs Animés divider coeur 12

ساینا

    الهی مامانی فدات شه که اینقدر خوش عکسی خوشکل من



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد
  • سبحان
  • باریک
  • کد تغییر شکل موس